<-BlogTitle->
|
<-BlogDescription-> |
|
تا انجايي كه نباشد الان
|
چه بوی عطر
زیبایی می دهد صبح!
بی شک تو از خواب بیدار شدی
ای همیشه الان من....ح
امار و نمودارهای اقتصادی و فرهنگی به روشنی این ۴ سال رو توضیح میدن.
ذخیره های ارزی وصله خورده و خود شیرینی های مالی به اینجا و اونجا!
اثر انگشت گرفتن عربستان و ترکمنستان و ...
گاهی چاره ای بین انتخاب بد و بد تر نداریم.
هموطنم بیدار شو ایران به خاکستر مینشیند....


پشت سر گذاشته ام پل های تمنا را
و بی رغبتم بر آرزوهای گذشته.
همراهی ندارم جز رنج هایی که
میراث بی هودگی درون من اند،
و دیهیمی که گل های شادابش
بی رحم در تازش بوران های سرنوشت شوم فسرد.
اینک روز می سپارم غمناک و تنها
و چشم دوخته ام بر راهی که مرگ مرکب می راند
و باز می جویم نقشم را
در تنها برگ لرزان و دیرنده بر شاخسار لخت
که گوش سپرده است به زوزه ی زمستانی بورانی سیاه
و زخمی ش در پیکر اش ! از سوز تا آخر باییز . Pushkin, Aleksander Sergeevich ترجمه:بابک شهاب
جهان این بیداد پهناور
قریه تا قریه اشک
غریبه تا غریبه ترس!!
مترسک تا مترسک درد!
جهان این بیداد پهناورمثل پروانه ای در مشت چه آسون میشه ما رو..................!

چه اعتماد به نفس مسمومی!
اين همه نشون دادن اعتراض و اعتصاب مردم تو كشوراي ديگه!
با يه بررسي ميشه فهميى كه معني دموكراسي همينه
اجازه براي انتقاد!
ما هم ميتونيم؟

امید رضامیر صبافی وبلاگ نویس بود!
چند وقت پیش تو زندان گفتن سکته کرده!
عکس پیکر ش رو دیدم صورت داغون و ... به سکته ایها نمیخورد!
گفتن توهین به رهبری و نظام و متن ما را هم دوست بدار.....
مطمئنم که مسئو لای دلسوز و دیگران خیلی ناراحت شدن!
چون میدونن ققنوس اتیش میگیر ه و میسوزه اما از خاکسترش باز ققنوسی پدید میاد!
كشور هاي مسلمان و داراي دين اومده بودن ايران!
هزينه ي دعوت اونا به ايران بماند!
خوبه كمك به غزه كنيم!؟ اينم عكسي از بندر عباس! زاغه نشينان مملكتمون!
(در تاريخ 1387/2/1)
تا راه قلندری نپویی نشود
رخساره بخون دل نشویی نشود
سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان
آزاد به ترک خود نگویی نشود
حضرت خیام
از سری داستانهای کوتاه(حسام .ن)
قسمت اول

سردمه!
تازه فهميدم كه كلي هم نخوابيدم و همش فکرمی کردم که چرا سردمه! حال نگاه كردن به ساعتم روندارم.
خودم وكش وقوس دادم وبه زور رفتم كنار پنجره. به اسمون نگاه كردم ٬ ابر هاي بي جون و بيرنگ
بودن كه هي بيشتر ميشدن .
همیشه از کلاغ ها میترسیدم!اين سري تعطيلات اخر هفته اصلا خوب نبود!يك هفته اي مي شد كه از خونه
بيرون نرفته بودم. اما كوچه مثل هميشه نبود! مثل روح ديده ها رنگم پريد! بوي بدي به مشامم ميرسيد.
بلافاصله لباسهام و پوشيدم وپله هارو چهار تا يكي كردم
باورش سخت بود،ديدن كوچه برام مثل يه كابوس بود.
حدس ميزدم كه بالااخره اتفاق ميافته! اره همه مردن مثل اينكه!!
كفش نپوشيدم رفتم وسط كوچه. بطري شكسته اي كف پام و خراش داد.اوه لعنتي!
خون از كف پاهام به كف زمين ميچسبه و شلوارم زیر پام میاد و زمین و جارو میکنه.
اااه اين مجسمه ي لعنتي چند ساله كه اينجا خشكش زده!!؟
از پاهام خون مياد،دست ميكشم كف پام و ميمالم به صورت و دهن مجسمه.اينطوري واقعي تر ميشه!!
اول روز بود ، اونقدر راه رفتم شب شد!!هوس قهوه كردم ميرم كافه ي اول خيابون.
صاحب كافه مرده بود و كلي روزنامه ي قديمي كنارش بود!شايد نبش قبر ميكرد خاطره هارو!!
راستي هواسم نبود ! انگار فقط منم كه تو اين شهرم...
آنچنان خستهام 
كه
وقتي تشنهام
با چشمهاي بسته
فنجان را كج ميكنم
و آب مينوشم
آخر اگر كه چشم بگشايم
فنجاني آنجا نيست
بيدارتر از آنَم
كه چشم بگشايم
و بخواهم تو را ببينم
و ببينم
كه تو نيستي
در كنارم.
زمينه
در خاك مردگان،
ديگر
بر سطح نيستند
ايشان
سطحي هستند
كه بر خاك زندگان،
بر آن
گام مينهند.
اریش فرید

برچهره ي پر لك و پيس باران
مي سايم چهره
مي كشم انتظار هنوز!
ارامم!
ارام تر از نبض يك مرده!
باز روشن خواهم كردخم ابرو به اتش...
برگ های تازه به دوران رسیده زود خشک می شوند!
بیرون باد بی رحم است!
سلام نکن!
مهم نیست برایم که کیستی...
سگی کنار دیوار میلرزد از ترس!
در اغوشش میگیرم! حسام

بي شك او هم خدايي دارد!!
خاك گورم را به هم بريز
خانه ي دل مادرم را كه پنهاني برايم اشك ميريزد ويران كن!
چه كسي از من بگويد!؟
تاريخ چه زيبا پيدا ميشود در چهره ي غمگين مادرش!
نه سنگ بر مزار دارم نه ...ا هم با هم بوديم چه بسا مفيد تر!!
اينك چه بي نام و نشان كردند مارا و خود خون خنك مينوشند!! حسام
اين دفعه ياد اوري ده ي فجر با جديت و اب و تاب خاصي شروع شد!
از ماه ها قبل!
پا فشاري سرد!
مثل معشوقه هايي كه از چشم هم افتاده اند و سعي در اثبات هم دارند!
به قول سعدي از دست خويشتن....
عاشق تاريخ خودم هستم! چونكه متنفر ترم ميكنه به تاريخ خودم!!
مثل نوشته ي جان كريستف كه گفت: بيچاره ازادي ،اين جهان براي تو نيست!

آي ... انسان!
اي سوار سركش مغرور!
اي شتابان رهرو گمراه!
اي بغفلت مانده ي خود خواه!
چشم سر بربند
چشم دل بگشاي
اين طلاها غارتي از رنگ زرد دردمندانست
اينهمه ياقوت آتش رنگ-
آيتي از خون دلهاي پريشانست
توده ي سيمين مرواريد-
يادگار صد هزاران چشم گريانست
آي... انسان! سركشي بس كن
یادم میاد یکی از دخترای فامیل از دوره ی راهنمایی و دبیرستان
از یه دختری حرف میزد!!!
میگفت که با کسی نمیتونست رابطه برقرار کنه!
از دختر و پسر متنفر بود و میگفت که چی ادم با یه پسر حرف بزنه!!
نه بیرون میومد نه تولد نه عروسی...
هیچی اقا سرتو درد نیارم تا اینکه همون دختره دم پارک ملت درس ۷ سال بعد
دخترارو میگرفت!!
اها یادم رفت بگم: ارزوش بود که پلیس بشه!!

هرجا كه بايد سر مبارك را به كار بياندازيد٬
غيبتان مي زند!
پای کوبی و جشن نگیرید!!
مي گذاريد گرگها به جاي شما فكر كنند.
كلاغ پيش شما پادشاست كه دايم سر هم كلاه ميگذاريد.
برادري گرگها!!
شما پشتتان را مي كنيد تا بر شما سوار شوند.
در بسترهايتان پشت سنگر دروغ مي گرييد!!

حتي من بي تو هم ميتوانم جان دهم...
جان نكن!من براي لحظه هاي تو نمي ميرم!
چقدر دوستداشتني هستي براي سلام نكردن.
خودمان را به كوچه ي چپ بزنيم و راست راست راه برويم!
حسام

سگي صاحبش مرد !!
باد زوزه اش را خورد!
حسام
مترسک!
حالم را نمی دانم چطور؟
اما
چشمهایم را ببین...
تو میفهمی!
ریشه ای که هست هنوز در حوالی دلم.ح.
يه فنجون چاي و اندكي دود تنهايي! 
نفسهايم چه زياد شدن دم مردن!
چه هراس انگيز است نتوانستن بودن....
چه خيالها پا بر دوشم گذاشته اند...
چيزي نيست
حوصله اي نيست
شايد
همين يك لحظه است كه
دائم از نوشتن مي خواهم!
ابرهاي ادمي گاه انقدر تيره ميشوند
كه نوري نبارد بهتر است....ح.

داستان شاه می بخشه و شاقلی نمی بخشه و همه می دونیم!!
کاسه ی داغ تر از اش شدن هم همینطور....
اسرائیل ول کرده ما ول نمی کنیم!
تجمعات خود جوووش دانشجویان بسیجی و چیزای دیگه!
خوب اینم یه نوع فرار از واقعیتهای جامعه ی خودمونه.
کمک میکنیم با پول خودمون غزه رو از نو می سازیم!!
کلمات بسیار....
فضیلت را میازارد!
بی کلامی موثر تر است.....

ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها
من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها
زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت
رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها
تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري
بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها
به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را
تو طفل هرزه پو، بايد كني اينتركتازيها
تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل
من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها
رحيم معيني كرمانشاهي
پدر تو تكثير يه درد دوباره اي
پدر تو خشم كوچه اي كه تو مشتته!
پدر تو شاهد نسلي هستي كه پشتته!
روزي كه صادق و به جرم خود كشي كشتن!
ستاره ديگه تو اسمون نبود تو اوين بود.
زيرپاي تك تك بچه ها مين بود.
تموم پنجره ها بسته شد
اميد يه نفس راحت كشيدن تباه شد!
برادر برادر و فروخت و پدر مادرو
به لجن كشيدن هر چي اعتقاد و باورو....شاهین نجفی
به راستی!!
همه چیز در جهان برای بودن آدمیست
و درد آن است که بودن خود برای چیست؟
چه خنده آورن آنها که بودن خویش را در جهان
ابزار چیزی قرار دادن که خود ابزار بودن آنهاست !!!
احتمالا هر نسلي خويشتن را عهده دار باز ساختن جهان ميبيند
. اما نسل من ميداند كه دنيا را از نو نخواهد ساخت،
و به همين دليل شايد تكليفي سنگينتر بر دوش داشته باشد،
زيرا موظف به باز داشتن جهان از نابود كردن خويش است.
نسل من وارث تاريخي فاسد و در آميخته با انقلابهاي آفت زده و صناعتهاي به خطا رفته
و خدايان مرده و ايدئولوژيهاي فرسوده است و ناچار بوده
، به غير از منفينگريهاي خود، از هيچ شروع كند و دست كم،
برخي كرامت زندگي و حرمت مرگ را دوباره پي بريزد...
شايد هيچگاه موفق نشود اين كار عظيم را به پايان ببرد،
ولي به تحقيق در سراسر عالم براي اين كه خويشتن را سزاوار راستي و آزادي نشان دهد
به ميدان رفته است و گاهي حتي ثابت كرده است كه ميتواند
با سينهاي تهي از كينه و نفرت جان خود را فدا كند