<-BlogTitle->
|
<-BlogDescription-> |
|
تا انجايي كه نباشد الان
|
دوستت دارم را من دلاويزترين شعر جهان يافته ام
اين گل سرخ من است
دامني پر کن از اين گل(هدیه از یک دوست)
اها يادم اومد!!!
من از همون اولم تنها بودم...

خدايا
زيبا ببينم
زيبا بگويم...
يكديگر را ميازاريم بي انكه بخواهيم....
شايد بهتر انكه دست در دست هم دهيم
بي سخني!!
چه ساكت تنهام
نفسهايم با ترس مي ايند
اسمان بر من غروب كرده
و
روح من نيز كمي نزديك به
پاييز..حسام..

عشق توهمي است
که گویا یک زن با زنی دیگر فرق می کند

وسعت حسرتم اندازه یک بستنی بود
بزرگ شدم
و کوه یخی نیز خنکم نمی کند.....
روح مرا
اگر وجود دارد نجات بده!

نه سنگ بودم نه ابر
نه ناقوس و نه چنگ
نواخته ي دست فرشته اي يا شيطاني
من از اغاز هيچ نبودم جز انسان
ونيز نمي خواهم ديگر چيزي باشم جز انسان(اريش فريد)
هرجا كه بايد سر مبارك را به كار بياندازيد٬
غيبتان مي زند!
مي گذاريد گرگها به جاي شما فكر كنند.
كلاغ پيش شما پادشاست كه دايم سر هم كلاه ميگذاريد.
برادري گرگها!!
باز صد رحمت به خورندگان!
شما پشتتان را مي كنيد تا بر شما سوار شوند.
در بسترهايتان پشت سنگر دروغ مي گرييد!!
شما جان مي دهيد براي خوردن.
شما اصلا اهل تغيير دادن جهان نيستيد!(هانس مگنوس)
بنشين و تعجب كن!
زمان مي ايستد و بر مي گردي!!
به سكوت هميشه تشنه ات مي گويي:
اينجا هميشه مي ترسم....حسام...

تنها مي خندم
تنها مي دوم
تنها مي گريم
من چقدر تنهام وقتي خدا هم هست!
بي چاره خدا
چه تنهاست!!! حسام
|
گفت و گو با كاترين كامو دختر آلبركامو نويسنده نامدار قرن بيستم
فرانسه دوباره به كامو روي آورده است
|
|
وقتي |
||
| شبانه |
||
| بادها | ||
|
پرواز ِ شامگاهي دُرناها را |
||
| پنداری |
||
| يکسر بهسوی ماه است | ||
آنچنان عجیب نیست عشق
آنچنان عمیق مذهب
خوشه ی گندمی است
فاصله دوزخ تا بهشت
ترجیح می دهم طوری زندگی کنم
که گویی خدا هست
ووقتی مردم بفهمم که نیست ،
تا اینکه طوری زندگی کنم که انگار
خدا نیست و وقتی مردم بفهمم که
هست.
بسیار وقتها از غم و شادی هم
سخن ساز می کنیم .
اما در همه چیزی رازی نیست!!
گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست. . . .
همه چيز اگر خواب نبا شد
بي ترديد به اندازه ي ان هم بلند نيست....
هوا
سرشار از بوي اسب است و
غم و
اندكي غبطه....
خانواده نقش مهمي در روح و شخصيت فرزندان داره.
خيلي ها اين چيزي نيستن كه واقعا" بايد باشن !
همونطور كه خيلي از پدر مادر ها اين طور هستن .
فرهنگ و هدف و برنامه ريزي و .... چيزاي ديگه
نيازه تا اوني بشيم كه بايد بشيم.
متاسفم!اما خيلي ها،خيلي ساده باختن!!!
|
ای عقل خجل ز جهل و نادانی ما |
|
درهم شده خلقی، ز پریشانی ما |
|
بت در بغل و به سجده پیشانی ما |
|
کافر زده خنده بر مسلمانی ما |

چقدر مي تواني اشفته ام كني!
من به اندازه ي تمام بودنها بيمارم!!
ازين بيمارخانه!!
چقدر پدر هاي پليد
چقدر پليد هاي پدر
دنبال بهانه ام تا بر هم زنم!!
از وقتي فراموشم كردي زيبا تر شدي!
دروغ گوها را بايد فراموش كرد.
امشب اعتراف مي كنم به تنها دروغي كه گفتم:
"من نيز فراموشت خواهم كرد....
نان را از من بگير....
اگر مي خواهي هوا را از من بگير
اما خنده ات را نه!
مرا ساغرت کن تا سرشاریم از ان تو باشد....
محمد آفرینندهی قرآن است. این چیزی است که اصلاحگر مشهور ایرانی عبدالکریم سروش در کتاباش «بسط تجربهی نبوی» که قرار است ترجمهاش سال آینده منتشر شود، میگوید. سروش با این دیدگاه از بسیاری از اصلاحگران تندروی مسلمان پیشتر میرود. سروش در مصاحبهاش با زمزم، چکیدهای از این آراء را بیان کرده است.
عبدالکریم سروش رهبر جریان روشنفکری اصلاحطلب ایران به شمار میآید. او در ابتدا از حامیان آیتالله خمینی بود و در اوایل شکلگیری جمهوری اسلامی چند منصب رسمی داشت؛ از جمله مشاور آیتالله خمینی در اصلاحات فرهنگی و آموزشی به شمار میآمد.
از اوایل دههی ۹۰یلادی، او از جمله روشنفکران «جمهوریخواه» بوده است که بحث دربارهی مفاهیم «دموکراسی اسلامی» را آغاز کردند؛ اما به تدریج از کل نظریهی یک حکومت اسلامی فاصله گرفتند.
مدعای اصلی سروش ساده است: تمام معرفتهای بشری و استنباطهای انسانی از دین، تاریخی است و معروض خطا. او با این نظر حکومت دینی ایران را تضعیف میکند؛ چون اگر تمام فهمهای بشری از دین معروض خطا باشد، هیچ کس نمیتواند به نام خدا ادعای پیاده کردن شریعت را داشته باشد؛ حتی روحانیون ایرانی.
سروش در «بسط تجربهی نبوی» روشن میسازد که نظرش دربارهی خطاپذیر بودن معرفت دینی تا حدی دربارهی قرآن نیز صادق است. سروش در کنار اندیشمندان دیگری چون نصر حامد ابوزید و محمد ارکون، در شمار گروهی اندک از اصلاحگران رادیکالی است که مدافع رهیافتی تاریخی به قرآن هستند.
مخواه از حق عنایتها و یا کم کن شکایتها(حضرت مولانا)
شمس الدين محمد پسر علي پسر ملک داد تبريزي از عارفان مشهور قرن هفتم هجري است،
که مولانا جلال الدين بلخي مجذوب او شده و بيشتر غزليات خود را بنام وي سروده است.
برخي ديگر وي را مريد شيخ ابوبکر سلمه باف تبريزي و بعضي مريد باباکمال خجندي دانسته اند.
در هر حال سفر بسيار کرده و هميشه نمد سياه مي پوشيده و همه جا در کاروانسرا فرود مي آمد.
در بغداد با اوحدالدين کرماني و نيز با فخر الدين عراقي ديدار کرده است.
در سال 642 هجري وارد قونيه شده و در خانه شکرريزان فرود آمده .
در آن زمان مولانا جلال الدين که فقيه و مفتي شهر بوده به ديدار وي رسيده و مجذوب او شد
. در سال 645 هجري شبي که با مولانا خلوت کرده بود، کسي به او اشارت کرد
و برخاست و به مولانا گفت مرا براي کشتن مي خواهند؛ و چون بيرون رفت،
هفت تن که در کمين ايستاده بودند با کارد به او حمله بردند و وي چنان نعره زد که آن هفت تن بي هوش شدند
و يکي از ايشان علاءالدين محمد پسر مولانا بود و چون آن کسان به هوش آمدند
از شمس الدين جز چند قطره خون اثري نيافتند و از آن روز ديگر ناپديد شد.
شاید تا همین جا کفایت کند بودنم
گاه خورشید را خود ادمی غروب باید کرد
به دنبال واژه میگردم.....به دنبال تو....کودکی ام...حسام.
مادرها چقدر پاکند!
تا به حال فکر کردی؟
شاید هم باکره ای و خیالش هم به سرت نزده!!
تا به حال از پشت شیشه ای رنگی به مادرت نگاه کرده ای؟
او همیشه سپید است....زاغچه....
تا کی می توانم دیواری باشم .در برابر باد ؟
تا کی می توانم بکاهم آفتاب را
با سایه سار دستانم؟
یا سایه بانی شَوَم
روشنای کبود ماه ای سرد را ؟
صداهای تنهایی،
اصوات اندوه
ناگزیر،
بر پشتم دامن می گسترند...سیلویا پلات...
قدرتت را از دست بده...
این بهترین راه حل است برای مقابله با همه چیز.
ان قدر به ته برو تا صدایت را نشنوند......
تاریخ نشان میدهد در آغاز آفرینش ، آن روزگاران که انسان خود را شناخته و شایسته تفکر و
تصمیم گیری دانسته ، موسیقی را نخستین انعکاس التهاب و شور ، هیجان و شوق درونی خود
دیده است . که در خارج از وجودش تحقق یافته و موجب حالت و جد و حال ، طرب و نشاط
گردیده ،زمانی هم حزن و اندوه ، اما در عین حال ، اثر تسکین دهنده ، و آرامش آورنده با خود
همراه داشته است .

بیا ساده فکر کنیم
بیا سیاستمون سادگی باشه
بیا برای شناخت خود یه جور دیگه رفتار کنیم
در خود بطلب که هرانچه خواهی تویی....
ای عشق
ای عشق همه بهانه از توست من خاموشم این ترانه از توست
ان بانگ بلند صبحگاهی وین زمزمه ی شبان از توست(ه.ا.سایه)
نيکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است(حضرت خیام)
که با زنده باطنا از برنده شدن دارد....(s.j.heris)
بهار را می گسترانی و نمی دانی
که اين بی حوصله جز پريشان کردن نمی داند.
«سخن شمس»، آئينه شخصيت پيچيده دوزيستي، درونگر، و خودگراي اوست. در عين
روشني، مبهم است. در عين دلپذيري، شلاقگونه است. فشرده و كوتاه است. نغز است. از
آموزش و آرمان، گرانبار است. از اينروي فراز آنها، به تندي، نميتوان، درگذشت. بلكه با آنها،
بايد زيست. در آنها، انديشيد. بر آنها، مرور كرد. بدانها، مأنوس گشت. از ظاهر آساننماي آنها،
عبور كرد، و به عمق باطن آنها، راه يافت، تا به پيام، به درونمايه، به هدف آنهاــ نزديك كردن به
چيزي، دوردست! ــ فرا در رسيد!
A winner
Paces himself
a loser
has only two speeds:
hysterical and lethargic.
باز روشن خواهم كرد خم ابرو به اتش!
باز خواهم چرخاند خم ابروي به اتش روشنم را
در قمارخانه ها
اواره هاي بي خانه را!