<-BlogTitle->
|
<-BlogDescription-> |
|
تا انجايي كه نباشد الان
|
دی كوزه گری بدیدم اندر بازار
بر تازه گلی همیلگد زد بسیار
وآن گل به زبان حال با او می گفت:
"من همچو تو بودهام مرا نیكودار
ریچارد براتیگان

سایهی رنگ پریدهی مورچهی ترسیده
میخواهد با تو دوست شود؛
كودكی ات را بشناسد؛
و با تو اشك بریزد.
با تو زندگی كند!

Jehen Morgen
Meine Brot Zu Verdienen
Gehe Ich in Den Market
Wo Lügen verkauft werden. Hoffnungsvoll reich ich mich
ein unter die Verkäufer.
" ساعت های تاریک خُرد
و ماهی که ابرهای لک آلوده زنگارش می زدایند
تا بدانجا که با اکراه درخشیدن آغاز کند
نومیدی که با سرخوشی کوچکی بند می شود.
به من اش بسپار.
کارول ان دافی
وی متولد سال 1955 و از شاعران برجسته ی کشور انگلستان است . او تا کنون چندین جایزه ی شعر معتبر را از آن خود کرده است. شاید از ویژگی های شعر او این باشد که از ایماژهای خیال انگیز راهی به جهان عواطف و ذهنیت می گشاید و از نو به درون خویش نقب می زند. وی این روند را به تناوب تکرار می کند.
هر صبح
به بازار میروم برای بهدست آوردن روزی
جاییکه دروغ فروخته میشود
امیدوارانه
جایی در صف فروشندگان برای خود
دست و پا میکنم...برشت...

Wish you were here
So, so you think you can tell
Heaven from hell,
Blue skies from pain,
Can you tell a green field from a cold steel rail?
A smile from a veil?
Do you think you can tell?
And did they get you to trade,
Your heroes for ghosts?
Hot ashes for trees?
Hot air for a cool breeze?
Cold comfort for change?
And did you exchange a walk on part in the war for a lead role in a cage?
How I wish, how I wish you were here
We're just two lost souls swimming in a fish bowl
Year after year
Running over the same old ground.
What have we found?
Same old fears
Wish you were here
چه قدر رنگ...
من گم شدم در میان حجمه ی این همه انگار ها!!
تا شب دقایق سیر می شوند از انتظار!
من تا صبح سر شار از بی تو بودنم
من! تا انتها می گردم. نیمه ی من بیا...حسام.
با دو شیار مورب,
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا....

فاصله ی هر کسی با خوشبختی
به اندازه ی فاصله ی خودش با خودشه
انقدر سرد هستم که تا بستان خجالت بکشد!
اجازه بدید !
دونه دونه برای همه گریه به اندازه ی کافی هست.....
موسیقی احساسات رو صدا میزنه!!
گوش کن هیچ یادت اید ان مقامات خوش روحانی....
فلسفه ی سر سره اینه که ....
بزرگ شدیم بفهمیم صعود سخته و سقوط اسون
بسترم
صدف خالي يك تنهايي است
و تو چون مرواريد
گردن آويز كسان ديگري
يا من بي حاصلم
يا همه چيز!
يا من مي نالم از همه
يا همه بر من!
چيزي نمي دانم!!
مي دانم اما روزي كه امدم
باده از ما مست شد ني ما از او
قالب از ما هست شد ني ما از او
من تشنه ی عطر ها و خنده هایم.
مشتاق سروده های نو
بی ماه و بی زنبق ،
و بی هیچ عشق مرده.
ترانه ای صبحگاهی که به لرزه درآورد.
آبگینه های راکد فرداها
و سیراب کند از امید
خیزابه ها و گل آبه هایش را.
سروده ای درخشان و آرام،
سرشار اندیشه،
پاک از اندوه و اضطراب
و نالوده ی خیال بافی ها.
سرودی تهی از شهوات ِ عاشقانه
که سکوت را سیراب کند از خنده.
( یکی گروه کبوتران نابینا
پرواز کنان به ارتفاع رمز.)
سرودی که رخنه کند به روح همه چیزی
و روان ِ بادها
و سر آخر آرام بیارامد
در سرمستی ِ دل ِ سرمدی.
شعری از لورکا
مترجم : عبد الرضا تقی زاده
شراب از کام تو می ریزد
و عشق از چشم رخنه میکند
هر آنچه باید باور کنیم همین است
پیش از آنکه پیر شویم و جان دهیم
پیکم را بلند میکنم
به تو می نگرم
و آهی می کشم ...
And love comes in at the eye
That's all we shall know for truth
Before we grow old and die
I lift the glass to my mouth
I look at you, and I sigh
Poem by William
Translator: Arash Haghighi
مادرم چقدر ساده ست!!
راستی ! سواد دانشگاهیی هم ندارد.
وقتی نگران است فرشته می شود.
سفره ی دلش را باز می کند.
می داند چه میخواهم.
زبان می خواهد بگوید
اما کلمات نا پدید می شود!
دل می خواهد با دیگران بیامیزد
اما اندیشه ها محو می گردد.
انقدر غمناکی
انقدر گوشه ای
انقدر خاموشی
انقدر همه چیز خالیست که بگویی
تنهایم .....
عشق دعوی تملک ندارد،
که آزادی را ارزانی میکند
عشق خود را میآراید،
او اثبات مسرت درونی را در زیبایی بیرونی میجوید.(تاگور)
من عاشق مرغ مینای
همسایه مان بودم!
و او به دنبال تک درخت لاغر همسایه....
شاید اگر عاشق تک درخت لاغر
همسایه مان نمی شدم
هیچ وقت دلم برایش تنگ نمی شد.(مینا).
|
نخستـين گـام در ميدان عرفان |
«طلب» باشد، طلب اي طالب آن |
|
بـه منـزلـگاه دوم عــشق بـايـد |
كه تا يابي نشان از مهر جانان |
|
به منزلگاه سوم«معرفت» هست |
كه با آن پيبري بر راز پنهان |
|
به منزلگاه چهارم بينيازي است |
كه « استغنا »ي جانيابي به راه دوران |
|
به منزلگاه پنجم نور «توحـيد» |
بتابد بر دلت از عالم جان |
|
به منزلگاه ششم « حيرت» آيد |
نصيب دل كه گردد عقل حيران |
|
بهحيرتچونفتاديزينرهيشوق |
«فنا» گردي و گردي عين جانان |
چقدر بدی!!
تمام ثانیه ها شکایت بی حاصل رفتنشان را بر تو زخم می زنند!!
تو محکوم به اینگونه بودنی
تلخ می بایستی باشی
حرمت زندگی را پاس نداشتی
حرمت عشق را
ای صوفیان
امروز سماع است
سماع است
و
سماع
Insomnia & Poetry 
Sweet muse
with bitter milk,
I have lain
between your breasts,
put my ear
to your sea-shell-whispering navel,
& strained the salty marshes
of your sex
between my milk teeth.
Then I've slept at last,
my teeming head
against your rocking thigh.
Gentle angry mother
poetry,
where could I turn
from the terror of the night
but to your sweet maddening
ambivalence?
Where could I rest
but in your hurricane?
who would always take me home
but you,
sweeping off the sooty stoop
of your wind-filled shack
on the edge
of the volcano?
By Erica Mann Jong
Translated by: Afsaneh Najm'abadi
اهریمن درون" نگاهی به زندگی و آثار ادوارد مونش Edvard Munch
مقالهی اول با عنوان " اهریمن درون" The devil inside در گاردین منتشر شده و [ ادوارد مونش به قلم
خودش ] در لندن نوشته شده است.
1)اهریمن درون
نوشتهی رابرت هیوگز Robert Hughes
برگردان: شیرین حکمی
نقاشيهاي غمزده و آزاردهندهی ادوارد مونش ( Edvard Munch ) نقاش نروژی (1944- 1863)، تبديل به سمبولهاي جهاني روانپريشي و رنج شدهاند. و مونش با نقاشیهایی از چهرهی خودش اینکار را انجام داده است
نقاشيهاي غمزده و آزاردهندهی ادوارد مونش ( Edvard Munch ) نقاش نروژی (1944- 1863)، تبديل به سمبولهاي جهاني روانپريشي و رنج شدهاند. و مونش با نقاشیهایی از چهرهی خودش اینکار را انجام داده است
ما پرسش هاي هم را تكرار مي كنيم.
كليدي نيست.
دستي هست براي بريدن گوش
دنداني براي بالاي نرم كرم سيب ها!!
از افتابي ترين ضلع افتاب گردانت مي ايم.
گوش بريده نسيب تو!
كرم سيب گاز زده تو دهان من
كسي نمي ميرد.ما فقط مي شكنيم
لاي دندان ها و دندانه هاي دست هايمان!
دستم را بگير گوشت را بده...
ارام ميان روزمرگي و فلسفي انديشيدن.
كم و بيش همه غريبه ايم
انهايي كه من بيشتر دوستشان دارم غريبه تر!
غريبه ها
از من كه با خويش غريبه ام غريبه تر نيستند.
و عشق سنگي كه هميشه غريبه باقي مي ماند.
لارش گوستا و سون يكي از چهره هاي ادبيات سوئد است.
او شارح زندگي با ديدي فلسفي و تئوريك است.
رمان هايش از ساختي اگاهانه و شعر هايش لغزيدني است.
حالا كه پنج روز است رفته اي
هر چه بخواهم سيگار مي كشم هرجا كه بخواهم
اگر حالش را داشته باشم قدم مي زنم
تنها و انباشته از ياد جواني!
وکسانی که دوستم داشتند.
و او كه بيش از هر كسي دوستش داشتم.
با خود گفتم درست همان كاري را مي كنم كه مي خواهم.
اما يك كار نمي كنم!
در بسترمان بي تو نمي خوابم!!
A Winner stops talking
when he has made his point
a loser
goese on
until he has blunted his point
وقتی تمام ماهی ها با رود وداع می کنند
در آخرین دور چرخ و فلک
که شوق بچه ها به اوج می رسد
در آخرین صف کعبه
که انسان به عرش می رسد
در آخرین خط شعر
که شاعر به پایان می رسد
(زاغچه)
