<-BlogTitle->
|
<-BlogDescription-> |
|
تا انجايي كه نباشد الان
|

اگر از رنگ دلم ميدانستي ، سياه كلمات نميشدي!!
چه تفاوت مي كند!
سرتو بر شانه ي چه كسي باشد؟
اشكهاي من بريزد كافيست.....حسام....

سنگ بر سنگ بگذار بر این هراس
مکان ها و نام ها
دیر زمانی ست که می لرزم
دیواری از خاک و یخ
اینجا چیزی پیدا نمی کنم
من زیادی نفس می کشم
سطح آماده است برای خراشیدن
در تکه پاره های زمان
زخم های من است.

به تو نگاه مي كنم و
ميدانم تو نيازمند تنها يك نگاهي
تا به تو دل دهد
اسوده خاطرت كند
بگشايد در تا به در ايي...
من پا پس ميكشم و در نيم گشوده به روي تو بسته ميشود....
داستان دختری در بستری از لاله،
آرمیده،
بلند بالا،
بی خِرَد،
مجنونِ عشق
و چون مار بر تنش پوست وارهای
از آرزوی دگر دیسی...

در اشتیاق عاشقانه ی نگاه ها جفت خویش را می جوید.
وفاداری من به وسعت فاصله ای است که می پیماید.
به من امید می دهد ، سپس ، سبکسرانه مأیوسم می سازد.
اینکه هنگام جدایی کجا می رود ، اهمیت چندانی ندارد
دیگر به یاد نمی آورد چه کسی صادقانه دوستش می داشت.
و از دور راهش را روشن می دارد ، تا مبادا پایش بلغزد.
بی آنکه خود بداند آزادی من گنجینه ی اوست!
به اوج ِ عظیم ِ کمال ِ خویش که می رسد؛
تنهایی ِ من ژرف می شود.
بايد قبول كرد كه قوي تر بود!!
پسر ی كه نيروي انتظامي او را به باد
كتك هاي ارشاد دگونه قرار داده بود!!
"مي گم برو اونور اينجا واي نسا"
كاش عراقي ها و مغول ها و غريبه ها بزننمون!!

چه قدر فقيريم!!
انگار همين چند قدمي ماست زني كه بوي نفت ميدهد!
اصا لت را نا چار مي شود بسوزاند!!
خوابمان مي ايد و با هر چرتي كه ميزنيم
پشتمان را خم مي كنيم و مي گيم: بفر ماييد سوارمان بشيد
Thomas Fortenberry
هرکس که به آزادی عشق میورزد
که به هر چه می خواهیم بیندیشیم، آزاد
که آن چیزی بشویم که میخواهیم، آزاد
تا آنکه را که میخواهیم آنطور که میخواهیم دوست بداریم:
این اساسی و بنیادین است شالودهی زندگی است.
در قلبها و ذهنها و روحهایمان احتیاج داریم.
ترجمه ی مهران مرتضایی
هر کس بگوید قرائت جدیدی از اسلام دارد
باید توی دهانش زد(۲۷/۱۲/ ۷۸)مصباح یزدی!
خودم بر دهان مغزم میزنم!
من که انسان نیستم!!
من که رها نیستم!!
لابد خدا ناچار شده....