<-BlogTitle->
|
<-BlogDescription-> |
|
تا انجايي كه نباشد الان
|
«آنچه که زندگی بوده است از دست دادهام .
گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آن که من رفتم، به
دَرَک ،میخواهد کسی کاغذپارههای مرا بخواند!
میخواهد هفتاد سال ِ سیاه هم نخواند!
،من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است مینویسم.»
چندي پيش، طنزي به زبان انگليسي در شبكهي ِ جهانيي ِ رسانهها نشرْيافت كه بهدرستي، بيانْگر ِ چگونگيي ِ نگرش و برخورد ِ «از ما بهتران» (؟!) / «از دماغ ِ فيل افتادگان!» به مردم ِ جهان (جُزخوديها) بود.
ترجمهي ِ فارسيي ِ متن ِ آن طنز، چُنين است:
مردي دارد در پارك مركزي شهر نيويورك قدم ميزند كه ناگهان ميبيند سگي به دختربچه اي حمله كرده است. مرد به طرف آنها مي دود و با سگ درگير ميشود و سرانجام سگ را مي كشد و زندگي دختربچه را نجات مي دهد.
پليسي كه آن صحنه را ديدهبود، به سوي ِ مرد و دختر مي آيد و مي گويد:
-- «تو يك قهرماني! فردا در روزنامه ها مي نويسند: يك نيويوركي شجاع ، جان دختر بچه اي را نجات داد!»
آن مرد ميگويد: « اما من نيويوركي نيستم. »
-- پس روزنامههاي صبح مينويسند : ' يك آمريكاييي ِ شجاع، جان دختر بچه اي را نجات داد! '
آن مرد دوباره ميگويد : « امّا من آمريكايي نيستم. »
-- « خوب، پس تو اهل كجا هستي؟»
-- « من ايراني هستم.»
*
فرداي آن روز، روزنامهها مينويسند:
'يك تندرو ِ مسلمان، سگ ِ بي گناه ِ آمريكايي را كشت!'
عجب حرف نا بی! ! بعد از حاله ی روحانی و ترور وچه و چه...
بمیرم واسه اقا محمود که گفت: قدرت خرید مردم افزایش پیدا کرده!!
البته باید دید کدوم خرید؟!
خوب فکر کنم مثلا ...ای بابا هیچی به ذهنم نرسید!
راستی طرح امار خونه به خونه ی مردم در جهت تقسیم عادلانه ی ثروت و یارانه و معذلک...
اونطوراهم که گفتن راحت نبود.
صف های بلند و رسیدگی بد و ...
ای بابا سالی که نکوست از بهارش پیداست!

گاهی بی هیچ دلیلی اشک میریزم!
شاید عاشق تمام دلتنگی ها شدم...
دلم میگیرد! از چه؟ نمیدانم!!
میدانم که میخواهم بفهمی که من هیچ وقت بی دلیل اشک نمیریزم!!!

تنها صدای گامهای ناشنیده
تا درنگی همیشگی، غیابی همیشگی
از خویشتن به دیگری
و بعد صدایی نبود
بعد محو ناشدن ِ نور ملایم در نه این و نه آنی نادیده
خانهی ناتوان از تکلم...
شاید همه چیز گاهی به پایان برسد!
اما من تمام هستم دیگر....
خبر خوشی برای همه دارم: تو دیگر ما نیستی!!
من خیلی وقت است که
من شدم.
تمام!!! ...حسام...
چی میتونی بگی...؟

هی.....!!!
یادت می اید!
ما همان دیروز عاشق بودیم!
هیچ کس مثل ما نبود.
الان ما کجا و عشق کجا و ....
زیبایی رنگ زرد کجا....
Tunnel
Alla tunnlar har sitt slut.
Åtminstone trodde man det.
som barn var man rädd för tunnlar.
Nu är de beständighet
med sina skrovliga väggar
och sina ekande tjut.
Ändå skräms man av tunnlar.
Man kommer nog aldrig ut.
Tåget har stannat i tunneln
och står där till livets slut.
Lars Forssell - Förtroenden، 2000