<-BlogTitle->
|
<-BlogDescription-> |
|
تا انجايي كه نباشد الان
|

برچهره ي پر لك و پيس باران
مي سايم چهره
مي كشم انتظار هنوز!
ارامم!
ارام تر از نبض يك مرده!
باز روشن خواهم كردخم ابرو به اتش...
برگ های تازه به دوران رسیده زود خشک می شوند!
بیرون باد بی رحم است!
سلام نکن!
مهم نیست برایم که کیستی...
سگی کنار دیوار میلرزد از ترس!
در اغوشش میگیرم! حسام

بي شك او هم خدايي دارد!!
خاك گورم را به هم بريز
خانه ي دل مادرم را كه پنهاني برايم اشك ميريزد ويران كن!
چه كسي از من بگويد!؟
تاريخ چه زيبا پيدا ميشود در چهره ي غمگين مادرش!
نه سنگ بر مزار دارم نه ...ا هم با هم بوديم چه بسا مفيد تر!!
اينك چه بي نام و نشان كردند مارا و خود خون خنك مينوشند!! حسام
اين دفعه ياد اوري ده ي فجر با جديت و اب و تاب خاصي شروع شد!
از ماه ها قبل!
پا فشاري سرد!
مثل معشوقه هايي كه از چشم هم افتاده اند و سعي در اثبات هم دارند!
به قول سعدي از دست خويشتن....
عاشق تاريخ خودم هستم! چونكه متنفر ترم ميكنه به تاريخ خودم!!
مثل نوشته ي جان كريستف كه گفت: بيچاره ازادي ،اين جهان براي تو نيست!

آي ... انسان!
اي سوار سركش مغرور!
اي شتابان رهرو گمراه!
اي بغفلت مانده ي خود خواه!
چشم سر بربند
چشم دل بگشاي
اين طلاها غارتي از رنگ زرد دردمندانست
اينهمه ياقوت آتش رنگ-
آيتي از خون دلهاي پريشانست
توده ي سيمين مرواريد-
يادگار صد هزاران چشم گريانست
آي... انسان! سركشي بس كن
یادم میاد یکی از دخترای فامیل از دوره ی راهنمایی و دبیرستان
از یه دختری حرف میزد!!!
میگفت که با کسی نمیتونست رابطه برقرار کنه!
از دختر و پسر متنفر بود و میگفت که چی ادم با یه پسر حرف بزنه!!
نه بیرون میومد نه تولد نه عروسی...
هیچی اقا سرتو درد نیارم تا اینکه همون دختره دم پارک ملت درس ۷ سال بعد
دخترارو میگرفت!!
اها یادم رفت بگم: ارزوش بود که پلیس بشه!!

هرجا كه بايد سر مبارك را به كار بياندازيد٬
غيبتان مي زند!
پای کوبی و جشن نگیرید!!
مي گذاريد گرگها به جاي شما فكر كنند.
كلاغ پيش شما پادشاست كه دايم سر هم كلاه ميگذاريد.
برادري گرگها!!
شما پشتتان را مي كنيد تا بر شما سوار شوند.
در بسترهايتان پشت سنگر دروغ مي گرييد!!

حتي من بي تو هم ميتوانم جان دهم...
جان نكن!من براي لحظه هاي تو نمي ميرم!
چقدر دوستداشتني هستي براي سلام نكردن.
خودمان را به كوچه ي چپ بزنيم و راست راست راه برويم!
حسام

سگي صاحبش مرد !!
باد زوزه اش را خورد!
حسام
مترسک!
حالم را نمی دانم چطور؟
اما
چشمهایم را ببین...
تو میفهمی!
ریشه ای که هست هنوز در حوالی دلم.ح.
يه فنجون چاي و اندكي دود تنهايي! 
نفسهايم چه زياد شدن دم مردن!
چه هراس انگيز است نتوانستن بودن....
چه خيالها پا بر دوشم گذاشته اند...
چيزي نيست
حوصله اي نيست
شايد
همين يك لحظه است كه
دائم از نوشتن مي خواهم!
ابرهاي ادمي گاه انقدر تيره ميشوند
كه نوري نبارد بهتر است....ح.

داستان شاه می بخشه و شاقلی نمی بخشه و همه می دونیم!!
کاسه ی داغ تر از اش شدن هم همینطور....
اسرائیل ول کرده ما ول نمی کنیم!
تجمعات خود جوووش دانشجویان بسیجی و چیزای دیگه!
خوب اینم یه نوع فرار از واقعیتهای جامعه ی خودمونه.
کمک میکنیم با پول خودمون غزه رو از نو می سازیم!!