<-BlogTitle->
|
<-BlogDescription-> |
|
تا انجايي كه نباشد الان
|
چه بوی عطر
زیبایی می دهد صبح!
بی شک تو از خواب بیدار شدی
ای همیشه الان من....ح

پشت سر گذاشته ام پل های تمنا را
و بی رغبتم بر آرزوهای گذشته.
همراهی ندارم جز رنج هایی که
میراث بی هودگی درون من اند،
و دیهیمی که گل های شادابش
بی رحم در تازش بوران های سرنوشت شوم فسرد.
اینک روز می سپارم غمناک و تنها
و چشم دوخته ام بر راهی که مرگ مرکب می راند
و باز می جویم نقشم را
در تنها برگ لرزان و دیرنده بر شاخسار لخت
که گوش سپرده است به زوزه ی زمستانی بورانی سیاه
و زخمی ش در پیکر اش ! از سوز تا آخر باییز . Pushkin, Aleksander Sergeevich ترجمه:بابک شهاب
جهان این بیداد پهناور
قریه تا قریه اشک
غریبه تا غریبه ترس!!
مترسک تا مترسک درد!
جهان این بیداد پهناورمثل پروانه ای در مشت چه آسون میشه ما رو..................!