<-BlogTitle->
|
<-BlogDescription-> |
|
تا انجايي كه نباشد الان
|

تو بال دادیام برای رهایی
رو به عشق آوردیم
چه غربت غریبی است
غربت عابری
که در کوچههای شهر خویش
پنداشتیم که خود میرویم
چه عمری گذشت
تا باورمان شد
عبور نسیم برگ گل را لرزاند
توفان گذشت
برای وصف خاطرات
کلمان را یکی یکی مزه کرد
پی کلام مگرد!
آنچه می خواستی
یکی زود به ستوه می آید
زود می رنجد
زود می رود
زود بر می گردد
یکی به ستوه نمی آید
نمی رنجد
چشمانت تقویم روزهای گذشته است
روزهای تلخ
این روزها را
شعله خاموش شد
آب بخار!

اینم کاریکاتور حذف نام پادشاهان از کتب درسی

لباس شخصی :
کدام گزینه را انتخاب میکنید؟
۱. وسیله ای شخصی مثل مسواک و تیغ
۲.مقداری لباس بلند و شکم
۳.ادم بی شخصیتی که با لباس خاصی شخصیت پیدا میکنه
۴.نوعی حیوون
۵.کسی که نگران مردم
۶.کسی که مردم از اون نگرانن
۷.چیری که اگه باشه بعضی هات نگرانی ندارن
۸.حقوق و مزایا بدون عقل
۹.یکی از نشانه های تهاجم فرهنگی
۱۰.کسی که تفنگ و جوب را به ناموسش ترجیح میدهد
۱۱.نوعی جلبک

دیکتاتوری یا خودکامگی
نوعی قدرت مداری است که برخی از ویژگیهای زیر را داشته باشد:
چه بوی عطر
زیبایی می دهد صبح!
بی شک تو از خواب بیدار شدی
ای همیشه الان من....ح

چه اعتماد به نفس مسمومی!
اين همه نشون دادن اعتراض و اعتصاب مردم تو كشوراي ديگه!
با يه بررسي ميشه فهميى كه معني دموكراسي همينه
اجازه براي انتقاد!
ما هم ميتونيم؟

امید رضامیر صبافی وبلاگ نویس بود!
چند وقت پیش تو زندان گفتن سکته کرده!
عکس پیکر ش رو دیدم صورت داغون و ... به سکته ایها نمیخورد!
گفتن توهین به رهبری و نظام و متن ما را هم دوست بدار.....
مطمئنم که مسئو لای دلسوز و دیگران خیلی ناراحت شدن!
چون میدونن ققنوس اتیش میگیر ه و میسوزه اما از خاکسترش باز ققنوسی پدید میاد!
كشور هاي مسلمان و داراي دين اومده بودن ايران!
هزينه ي دعوت اونا به ايران بماند!
خوبه كمك به غزه كنيم!؟ اينم عكسي از بندر عباس! زاغه نشينان مملكتمون!
(در تاريخ 1387/2/1)
تا راه قلندری نپویی نشود
رخساره بخون دل نشویی نشود
سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان
آزاد به ترک خود نگویی نشود
حضرت خیام
از سری داستانهای کوتاه(حسام .ن)
قسمت اول

سردمه!
تازه فهميدم كه كلي هم نخوابيدم و همش فکرمی کردم که چرا سردمه! حال نگاه كردن به ساعتم روندارم.
خودم وكش وقوس دادم وبه زور رفتم كنار پنجره. به اسمون نگاه كردم ٬ ابر هاي بي جون و بيرنگ
بودن كه هي بيشتر ميشدن .
همیشه از کلاغ ها میترسیدم!اين سري تعطيلات اخر هفته اصلا خوب نبود!يك هفته اي مي شد كه از خونه
بيرون نرفته بودم. اما كوچه مثل هميشه نبود! مثل روح ديده ها رنگم پريد! بوي بدي به مشامم ميرسيد.
بلافاصله لباسهام و پوشيدم وپله هارو چهار تا يكي كردم
باورش سخت بود،ديدن كوچه برام مثل يه كابوس بود.
حدس ميزدم كه بالااخره اتفاق ميافته! اره همه مردن مثل اينكه!!
كفش نپوشيدم رفتم وسط كوچه. بطري شكسته اي كف پام و خراش داد.اوه لعنتي!
خون از كف پاهام به كف زمين ميچسبه و شلوارم زیر پام میاد و زمین و جارو میکنه.
اااه اين مجسمه ي لعنتي چند ساله كه اينجا خشكش زده!!؟
از پاهام خون مياد،دست ميكشم كف پام و ميمالم به صورت و دهن مجسمه.اينطوري واقعي تر ميشه!!
اول روز بود ، اونقدر راه رفتم شب شد!!هوس قهوه كردم ميرم كافه ي اول خيابون.
صاحب كافه مرده بود و كلي روزنامه ي قديمي كنارش بود!شايد نبش قبر ميكرد خاطره هارو!!
راستي هواسم نبود ! انگار فقط منم كه تو اين شهرم...
آنچنان خستهام 
كه
وقتي تشنهام
با چشمهاي بسته
فنجان را كج ميكنم
و آب مينوشم
آخر اگر كه چشم بگشايم
فنجاني آنجا نيست
بيدارتر از آنَم
كه چشم بگشايم
و بخواهم تو را ببينم
و ببينم
كه تو نيستي
در كنارم.
زمينه
در خاك مردگان،
ديگر
بر سطح نيستند
ايشان
سطحي هستند
كه بر خاك زندگان،
بر آن
گام مينهند.
اریش فرید

برچهره ي پر لك و پيس باران
مي سايم چهره
مي كشم انتظار هنوز!
ارامم!
ارام تر از نبض يك مرده!
باز روشن خواهم كردخم ابرو به اتش...
برگ های تازه به دوران رسیده زود خشک می شوند!
بیرون باد بی رحم است!
سلام نکن!
مهم نیست برایم که کیستی...
سگی کنار دیوار میلرزد از ترس!
در اغوشش میگیرم! حسام

بي شك او هم خدايي دارد!!
خاك گورم را به هم بريز
خانه ي دل مادرم را كه پنهاني برايم اشك ميريزد ويران كن!
چه كسي از من بگويد!؟
تاريخ چه زيبا پيدا ميشود در چهره ي غمگين مادرش!
نه سنگ بر مزار دارم نه ...ا هم با هم بوديم چه بسا مفيد تر!!
اينك چه بي نام و نشان كردند مارا و خود خون خنك مينوشند!! حسام
اين دفعه ياد اوري ده ي فجر با جديت و اب و تاب خاصي شروع شد!
از ماه ها قبل!
پا فشاري سرد!
مثل معشوقه هايي كه از چشم هم افتاده اند و سعي در اثبات هم دارند!
به قول سعدي از دست خويشتن....
عاشق تاريخ خودم هستم! چونكه متنفر ترم ميكنه به تاريخ خودم!!
مثل نوشته ي جان كريستف كه گفت: بيچاره ازادي ،اين جهان براي تو نيست!
یادم میاد یکی از دخترای فامیل از دوره ی راهنمایی و دبیرستان
از یه دختری حرف میزد!!!
میگفت که با کسی نمیتونست رابطه برقرار کنه!
از دختر و پسر متنفر بود و میگفت که چی ادم با یه پسر حرف بزنه!!
نه بیرون میومد نه تولد نه عروسی...
هیچی اقا سرتو درد نیارم تا اینکه همون دختره دم پارک ملت درس ۷ سال بعد
دخترارو میگرفت!!
اها یادم رفت بگم: ارزوش بود که پلیس بشه!!

هرجا كه بايد سر مبارك را به كار بياندازيد٬
غيبتان مي زند!
پای کوبی و جشن نگیرید!!
مي گذاريد گرگها به جاي شما فكر كنند.
كلاغ پيش شما پادشاست كه دايم سر هم كلاه ميگذاريد.
برادري گرگها!!
شما پشتتان را مي كنيد تا بر شما سوار شوند.
در بسترهايتان پشت سنگر دروغ مي گرييد!!

حتي من بي تو هم ميتوانم جان دهم...
جان نكن!من براي لحظه هاي تو نمي ميرم!
چقدر دوستداشتني هستي براي سلام نكردن.
خودمان را به كوچه ي چپ بزنيم و راست راست راه برويم!
حسام

سگي صاحبش مرد !!
باد زوزه اش را خورد!
حسام
مترسک!
حالم را نمی دانم چطور؟
اما
چشمهایم را ببین...
تو میفهمی!
ریشه ای که هست هنوز در حوالی دلم.ح.
يه فنجون چاي و اندكي دود تنهايي! 
نفسهايم چه زياد شدن دم مردن!
چه هراس انگيز است نتوانستن بودن....
چه خيالها پا بر دوشم گذاشته اند...
چيزي نيست
حوصله اي نيست
شايد
همين يك لحظه است كه
دائم از نوشتن مي خواهم!
ابرهاي ادمي گاه انقدر تيره ميشوند
كه نوري نبارد بهتر است....ح.

داستان شاه می بخشه و شاقلی نمی بخشه و همه می دونیم!!
کاسه ی داغ تر از اش شدن هم همینطور....
اسرائیل ول کرده ما ول نمی کنیم!
تجمعات خود جوووش دانشجویان بسیجی و چیزای دیگه!
خوب اینم یه نوع فرار از واقعیتهای جامعه ی خودمونه.
کمک میکنیم با پول خودمون غزه رو از نو می سازیم!!
کلمات بسیار....
فضیلت را میازارد!
بی کلامی موثر تر است.....

پدر تو تكثير يه درد دوباره اي
پدر تو خشم كوچه اي كه تو مشتته!
پدر تو شاهد نسلي هستي كه پشتته!
روزي كه صادق و به جرم خود كشي كشتن!
ستاره ديگه تو اسمون نبود تو اوين بود.
زيرپاي تك تك بچه ها مين بود.
تموم پنجره ها بسته شد
اميد يه نفس راحت كشيدن تباه شد!
برادر برادر و فروخت و پدر مادرو
به لجن كشيدن هر چي اعتقاد و باورو....شاهین نجفی
احتمالا هر نسلي خويشتن را عهده دار باز ساختن جهان ميبيند
. اما نسل من ميداند كه دنيا را از نو نخواهد ساخت،
و به همين دليل شايد تكليفي سنگينتر بر دوش داشته باشد،
زيرا موظف به باز داشتن جهان از نابود كردن خويش است.
نسل من وارث تاريخي فاسد و در آميخته با انقلابهاي آفت زده و صناعتهاي به خطا رفته
و خدايان مرده و ايدئولوژيهاي فرسوده است و ناچار بوده
، به غير از منفينگريهاي خود، از هيچ شروع كند و دست كم،
برخي كرامت زندگي و حرمت مرگ را دوباره پي بريزد...
شايد هيچگاه موفق نشود اين كار عظيم را به پايان ببرد،
ولي به تحقيق در سراسر عالم براي اين كه خويشتن را سزاوار راستي و آزادي نشان دهد
به ميدان رفته است و گاهي حتي ثابت كرده است كه ميتواند
با سينهاي تهي از كينه و نفرت جان خود را فدا كند
پاییز جان! چه شوم،چند روز پیش ، خانم یولیا واسیلی یونا ، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق کارم دعوت کردم.
قرار بود با او تسویه حساب کنم. گفتم:
ــ بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا! بیایید حساب و کتابمان را روشن کنیم …
لابد به پول هم احتیاج داریداما آنقدر اهل تعارف هستید
که به روی مبارکتان نمی آورید … خوب …
قرارمان با شما ماهی 30 روبل … ــ نخیر 40 روبل … !
ــ نه ، قرارمان 30 روبل بود … من یادداشت کرده ام … به مربی های بچه ها همیشه 30 روبل می دادم …
خوب … دو ماه کار کرده اید
بدينسان آنكه آدمي را در حد و اندازه ماده مينگرد
در حقيقت از ديدگاه راهزن طراز اول بشريت در خود نظاره ميكند!
ابليس به پندار مولانا فهمي از پيوند نهاني و عاشقانه آدمي با خداوند نميتواند كرد،
اين معني به راستي ميتواند مسالهآموز ميشود به راستي ما خود توانستهايم
از افقي فراتر از شيطان خودمان را نگاه كنيم.
آن دم بنگر مبين تو آدم
تا جانت به لطف در رباييم
ابليس نظر جدا جدا داشت
پنداشت كه ما ز حق جداييم
من دليلش رو ميدونم
كه تو پشت من حرف ميزني
يكي رو لاي جمعيت داشتم
كه كنار تو بود...
شايد باور نكنيد اما اگر نماينده اصلاحطلب مجلس هشتم بودم به طرح استيضاح آقاي دكترعلي كردان راي كبود ميدادم و با بركناري وزير كشور مخالفت ميكردم!
شايد تعجب كنيد اما پيش از آن كه قضاوت كنيد به اين استدلال توجه كنيد:
دولت آقاي دكترمحمود احمدي نژاد اصولگراترين دولت پس از انقلاب اسلامي شناخته ميشود. دولتي كه از نظر حاميان اصولگرايش حتي نسبت به دولت شهيد رجايي – كه دكتر محمود احمدي نژاد تشبه به او ميجويد – اصولگراتر است؛ يعني از بهزاد نبوي و محمدعلي نجفي – اعضاي كابينه شهيد رجايي – در اين دولت خبري نيست همچنان كه با وجود حاكميت ارزشگرايي در دولت ميرحسين موسوي يا گرايش راستگرايي در دولت هاشمي رفسنجاني اين دو دولت هرگز اصولگرا شناخته نميشدند. اصولگرايي دولت دكترمحمود احمدي نژاد هنگامي بهتر درك ميشود كه آن را با عرفيگرايي دولت سيدمحمد خاتمي قياس كنيم و هشدارهاي رسمي درباره نفوذ سكولاريسم در دولت جمهوري اسلامي را به زبان و بيان سران نظام جدي بگيريم. به ياد داريم كه حذف معاونت پرورشي در وزارت آموزش دولت خاتمي چه جنجالي برانگيخت يا سياست درهاي باز وزارت فرهنگ در آن دولت چه واكنشهايي را در پي داشت. بنابراين اكنون كه اصولگرايان به دولت دست يافتهاند بديهي است كه لحظهاي در جهت بسط دينداري ترديد نكنند و با عبور از سكولاريسم جامعه ايران را ديندارتر كنند. گرچه زود است و هنوز از كرامات اين دولت بسيار مانده است اما كافي است به مناسبت استيضاح اخير، كارنامه ديني دولت يا رابطه دين و دولت در عصر رياست جمهوري دكترمحمود احمدينژاد را مرور كنيم تا دريابيم آيا به راستي آن گونه كه دغدغه سران نظام بوده است از سكولاريسم دور شدهايم يا در آغوش آن خفتهايم و خود خبر نداريم.
«آنچه که زندگی بوده است از دست دادهام .
گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آن که من رفتم، به
دَرَک ،میخواهد کسی کاغذپارههای مرا بخواند!
میخواهد هفتاد سال ِ سیاه هم نخواند!
،من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است مینویسم.»
چندي پيش، طنزي به زبان انگليسي در شبكهي ِ جهانيي ِ رسانهها نشرْيافت كه بهدرستي، بيانْگر ِ چگونگيي ِ نگرش و برخورد ِ «از ما بهتران» (؟!) / «از دماغ ِ فيل افتادگان!» به مردم ِ جهان (جُزخوديها) بود.
ترجمهي ِ فارسيي ِ متن ِ آن طنز، چُنين است:
مردي دارد در پارك مركزي شهر نيويورك قدم ميزند كه ناگهان ميبيند سگي به دختربچه اي حمله كرده است. مرد به طرف آنها مي دود و با سگ درگير ميشود و سرانجام سگ را مي كشد و زندگي دختربچه را نجات مي دهد.
پليسي كه آن صحنه را ديدهبود، به سوي ِ مرد و دختر مي آيد و مي گويد:
-- «تو يك قهرماني! فردا در روزنامه ها مي نويسند: يك نيويوركي شجاع ، جان دختر بچه اي را نجات داد!»
آن مرد ميگويد: « اما من نيويوركي نيستم. »
-- پس روزنامههاي صبح مينويسند : ' يك آمريكاييي ِ شجاع، جان دختر بچه اي را نجات داد! '
آن مرد دوباره ميگويد : « امّا من آمريكايي نيستم. »
-- « خوب، پس تو اهل كجا هستي؟»
-- « من ايراني هستم.»
*
فرداي آن روز، روزنامهها مينويسند:
'يك تندرو ِ مسلمان، سگ ِ بي گناه ِ آمريكايي را كشت!'
عجب حرف نا بی! ! بعد از حاله ی روحانی و ترور وچه و چه...
بمیرم واسه اقا محمود که گفت: قدرت خرید مردم افزایش پیدا کرده!!
البته باید دید کدوم خرید؟!
خوب فکر کنم مثلا ...ای بابا هیچی به ذهنم نرسید!
راستی طرح امار خونه به خونه ی مردم در جهت تقسیم عادلانه ی ثروت و یارانه و معذلک...
اونطوراهم که گفتن راحت نبود.
صف های بلند و رسیدگی بد و ...
ای بابا سالی که نکوست از بهارش پیداست!

گاهی بی هیچ دلیلی اشک میریزم!
شاید عاشق تمام دلتنگی ها شدم...
دلم میگیرد! از چه؟ نمیدانم!!
میدانم که میخواهم بفهمی که من هیچ وقت بی دلیل اشک نمیریزم!!!

تنها صدای گامهای ناشنیده
تا درنگی همیشگی، غیابی همیشگی
از خویشتن به دیگری
و بعد صدایی نبود
بعد محو ناشدن ِ نور ملایم در نه این و نه آنی نادیده
خانهی ناتوان از تکلم...
شاید همه چیز گاهی به پایان برسد!
اما من تمام هستم دیگر....
خبر خوشی برای همه دارم: تو دیگر ما نیستی!!
من خیلی وقت است که
من شدم.
تمام!!! ...حسام...
چی میتونی بگی...؟

هی.....!!!
یادت می اید!
ما همان دیروز عاشق بودیم!
هیچ کس مثل ما نبود.
الان ما کجا و عشق کجا و ....
زیبایی رنگ زرد کجا....
Tunnel
Alla tunnlar har sitt slut.
Åtminstone trodde man det.
som barn var man rädd för tunnlar.
Nu är de beständighet
med sina skrovliga väggar
och sina ekande tjut.
Ändå skräms man av tunnlar.
Man kommer nog aldrig ut.
Tåget har stannat i tunneln
och står där till livets slut.
Lars Forssell - Förtroenden، 2000

همه میخواهند با یک نفر دیگر بخوابند
آنها برای گروه صف میکشند
پس من با تو میخوابم
آنها دلشان برای ما تنگ نخواهد شد
مترجم:لیلا فیاضی
نامات را که مینویسم
ورقهای زیر دستام غافلگیرم میکنند
آب دریا از آن میجوشد
وقتی آنچه نوشتهام را پاره میکنم،
کاغذ پارههایام
قطعههایی از آینهی نقره میشوند
مانند ماهی که روی میزم بشکند
بیاموز مرا چگونه بنویسم از تو
یا
چگونه فراموشت کنم.
«غادةالسمّان» مترجم: فاطمه ابوترابیان
پیشکش خواهم کرد، چشمانم را
به رهگذران کابوس شبانه
فرشتگانی هستیم
که ریشه میدوانیم آنجا که کسی خوابش را هم نمیبیند
خانه خالی است
و گوش هم
میتوانی بمیری
آنگاه موسیقی
به اوج گرفتن ادامه میدهد...لوچیا استرادا

اگر از رنگ دلم ميدانستي ، سياه كلمات نميشدي!!
چه تفاوت مي كند!
سرتو بر شانه ي چه كسي باشد؟
اشكهاي من بريزد كافيست.....حسام....

سنگ بر سنگ بگذار بر این هراس
مکان ها و نام ها
دیر زمانی ست که می لرزم
دیواری از خاک و یخ
اینجا چیزی پیدا نمی کنم
من زیادی نفس می کشم
سطح آماده است برای خراشیدن
در تکه پاره های زمان
زخم های من است.

به تو نگاه مي كنم و
ميدانم تو نيازمند تنها يك نگاهي
تا به تو دل دهد
اسوده خاطرت كند
بگشايد در تا به در ايي...
من پا پس ميكشم و در نيم گشوده به روي تو بسته ميشود....
داستان دختری در بستری از لاله،
آرمیده،
بلند بالا،
بی خِرَد،
مجنونِ عشق
و چون مار بر تنش پوست وارهای
از آرزوی دگر دیسی...

در اشتیاق عاشقانه ی نگاه ها جفت خویش را می جوید.
وفاداری من به وسعت فاصله ای است که می پیماید.
به من امید می دهد ، سپس ، سبکسرانه مأیوسم می سازد.
اینکه هنگام جدایی کجا می رود ، اهمیت چندانی ندارد
دیگر به یاد نمی آورد چه کسی صادقانه دوستش می داشت.
و از دور راهش را روشن می دارد ، تا مبادا پایش بلغزد.
بی آنکه خود بداند آزادی من گنجینه ی اوست!
به اوج ِ عظیم ِ کمال ِ خویش که می رسد؛
تنهایی ِ من ژرف می شود.
بايد قبول كرد كه قوي تر بود!!
پسر ی كه نيروي انتظامي او را به باد
كتك هاي ارشاد دگونه قرار داده بود!!
"مي گم برو اونور اينجا واي نسا"
كاش عراقي ها و مغول ها و غريبه ها بزننمون!!

چه قدر فقيريم!!
انگار همين چند قدمي ماست زني كه بوي نفت ميدهد!
اصا لت را نا چار مي شود بسوزاند!!
خوابمان مي ايد و با هر چرتي كه ميزنيم
پشتمان را خم مي كنيم و مي گيم: بفر ماييد سوارمان بشيد
Thomas Fortenberry
هرکس که به آزادی عشق میورزد
که به هر چه می خواهیم بیندیشیم، آزاد
که آن چیزی بشویم که میخواهیم، آزاد
تا آنکه را که میخواهیم آنطور که میخواهیم دوست بداریم:
این اساسی و بنیادین است شالودهی زندگی است.
در قلبها و ذهنها و روحهایمان احتیاج داریم.
ترجمه ی مهران مرتضایی
هر کس بگوید قرائت جدیدی از اسلام دارد
باید توی دهانش زد(۲۷/۱۲/ ۷۸)مصباح یزدی!
خودم بر دهان مغزم میزنم!
من که انسان نیستم!!
من که رها نیستم!!
لابد خدا ناچار شده....