<-BlogTitle->
|
<-BlogDescription-> |
|
تا انجايي كه نباشد الان
|

پشت سر گذاشته ام پل های تمنا را
و بی رغبتم بر آرزوهای گذشته.
همراهی ندارم جز رنج هایی که
میراث بی هودگی درون من اند،
و دیهیمی که گل های شادابش
بی رحم در تازش بوران های سرنوشت شوم فسرد.
اینک روز می سپارم غمناک و تنها
و چشم دوخته ام بر راهی که مرگ مرکب می راند
و باز می جویم نقشم را
در تنها برگ لرزان و دیرنده بر شاخسار لخت
که گوش سپرده است به زوزه ی زمستانی بورانی سیاه
و زخمی ش در پیکر اش ! از سوز تا آخر باییز . Pushkin, Aleksander Sergeevich ترجمه:بابک شهاب
جهان این بیداد پهناور
قریه تا قریه اشک
غریبه تا غریبه ترس!!
مترسک تا مترسک درد!
جهان این بیداد پهناورمثل پروانه ای در مشت چه آسون میشه ما رو..................!

آي ... انسان!
اي سوار سركش مغرور!
اي شتابان رهرو گمراه!
اي بغفلت مانده ي خود خواه!
چشم سر بربند
چشم دل بگشاي
اين طلاها غارتي از رنگ زرد دردمندانست
اينهمه ياقوت آتش رنگ-
آيتي از خون دلهاي پريشانست
توده ي سيمين مرواريد-
يادگار صد هزاران چشم گريانست
آي... انسان! سركشي بس كن

ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها
من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها
زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت
رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها
تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري
بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها
به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را
تو طفل هرزه پو، بايد كني اينتركتازيها
تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل
من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها
رحيم معيني كرمانشاهي
به راستی!!
همه چیز در جهان برای بودن آدمیست
و درد آن است که بودن خود برای چیست؟
چه خنده آورن آنها که بودن خویش را در جهان
ابزار چیزی قرار دادن که خود ابزار بودن آنهاست !!!
بس است هر چه زمین از من و تو بار کشید
باید جایی کنار کشید!!
چقدر میتوان بر روی این دیوار
به جای پنجره
نقاشی بهار کشید؟!!
دهقان فداکارم پیر شد!
راستی! چوپان دروغگو عزیز شده.
شنگول و منگولم گرگ شدن.
شیرین دیگه فرهاد و پیچونده با اون یکی رفته اسکی!
کبری هم تصمیم گرفته دماغ و عمل کنه!!
واقعا درد ما چیه؟؟
تو این طنزای ساده چیه؟