تبليغاتX
نيش و سكوت و خلوت - بگذار پرنده بمیرد...
تا انجايي كه نباشد الان

از سری داستانهای کوتاه(حسام .ن)

قسمت اول

سردمه!

تازه فهميدم كه كلي هم نخوابيدم و همش فکرمی کردم که چرا سردمه! حال نگاه كردن به ساعتم روندارم.

خودم وكش وقوس دادم وبه زور رفتم كنار پنجره. به اسمون نگاه كردم ٬ ابر هاي بي جون و بيرنگ

 بودن  كه هي بيشتر ميشدن .

 همیشه از کلاغ ها میترسیدم!اين سري تعطيلات اخر هفته اصلا خوب نبود!يك هفته اي مي شد كه از خونه

بيرون نرفته بودم. اما كوچه مثل هميشه نبود! مثل روح ديده ها رنگم پريد! بوي بدي به مشامم ميرسيد.

بلافاصله لباسهام و پوشيدم وپله هارو چهار تا يكي كردم                                           

باورش سخت بود،ديدن كوچه برام مثل يه كابوس بود.

 حدس ميزدم كه بالااخره اتفاق ميافته! اره همه مردن مثل اينكه!!

كفش نپوشيدم رفتم وسط كوچه. بطري شكسته اي كف پام و خراش داد.اوه لعنتي!

 خون از كف پاهام به كف زمين ميچسبه و شلوارم زیر پام میاد و زمین و جارو میکنه.

اااه اين مجسمه ي لعنتي چند ساله كه اينجا خشكش زده!!؟

از پاهام خون مياد،دست ميكشم  كف پام و ميمالم به صورت و دهن مجسمه.اينطوري واقعي تر ميشه!!

اول روز بود ، اونقدر راه رفتم شب شد!!هوس قهوه كردم ميرم كافه ي اول خيابون.

صاحب كافه مرده بود و كلي روزنامه ي قديمي كنارش بود!شايد نبش قبر ميكرد خاطره هارو!!            

راستي هواسم نبود ! انگار فقط منم كه تو اين شهرم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 1:54  توسط حاجی اقا  |